معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
222
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
محرم نيست و نقشهائى انگيختهاند كه نقاشان گنبد خانهء افلاك را قلم فهم و ادراك در تصوير آن نقوش از كار بيكار گشته ، گنجهاى حكمت ، در ضمن رنجها تعبيه كردهاند ، نوشهاى لذت وصال در نيشهاى محنت فراق باز بستهاند و چون انتظار از حد گذشت و تيرگى شب به نهايت انجاميد يعقوب را اضطراب زياده گشته گفت : اى صفرا ازين سوداى فاسد دلم چون شفق پرخونست و چشمم چون فلق از انتظار و قلق سپيدگونست خاطرم چون بنات النعش متفرق و باطنم چون آئينه خورشيد متزلزل است ، آرى قاعدهء محرمان سراپردهء قرب آنست كه آنچه بر سبيل تفصيل در مستقبل معلوم خواهد شد دل مستغرق ايشان در حال بر سبيل اجمال بر آن گواهى مىدهد . القصه - در اثناى غلبهء مادهء شوق ، يعقوب « 1 » به صفرا ، التفات فرموده ، گفت : اى كنيزك فرزندان مرا ندا كن باشد كه پيش از ملاقات صداى ايشان بشنوم ، و بجواب روحافزا متسلى و بهرهمند شوم ، صفرا بر حسب فرمان فرياد بر آورد كه اى اولاد يعقوب اينك والد بزرگوار در انتظار قدوم شما است ، بشتابيد و خود را بوى رسانيد و اسباط را نعرهء صفرا به گوش آمده مانند خروس سحرى در خروش و فرياد شدند ، و جامهها را بسان صبح كاذب چاك زدند و خاك بر سر افشانده آواز وا يوسفاه و ندبهء وا حبيبا ، برآوردند ، يعقوب فرمود اى كنيزك اين چه فرياد است ، سبب اين ناله و تغيير چيست ؟ صفرا گفت از صداى اين ندا و فحواى اين غوغا چنين مفهوم مىشود ، كه برادران در فراق يوسف مىنالند و بر جدائى او مىزارند تا اين خبر موحش از صفرا استماع فرمود از پاى در افتاده و بىهوش گشت . * * * بىتو چكنم من اين دل سوخته را * وين جان به تير هجر بر دوخته را
--> ( 1 ) - د : سواء يعقوب به صفرا .